X
تبلیغات
نی نی کوچولو

نی نی کوچولو

اسباب کشی به وبلاگ جدید

http://ninimehr.niniweblog.com/

از این به بعد تو این آدرس منتظرتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:41  توسط مامانی  | 

پایان هفته 19

امروز آخرین روز از هفته ۱۹ هست و من از هفته ۱۷ متوجه تکونای نی نی شدم.حالا هر روز به انتظار تکون میشینم و اگه چند ساعت خبری ازش نشه تگران میشم.

تا حالا فقط یک کیلو و خرده ای وزنم اضافه شده .ولی شکمم پیداست.

دیروز رفتم یه شلوار بارداری برا خودم خریدم.

راستی به جز تخت و کمد ، اکثر وسایل سیسمونی رو خریدم . البته همه رو با رنگ مشترک خریدم آخه به این سونو ها اعتمادی نیست محصوصا که من هفته ۱۳ رفته بودم سونو و گفتن پسره . ولی همه میگن زود رفتی و اختمال خطا هست.

حالا عکسهاشو به زودی میذارم.

این روزا روحیاتم خیلی متغیره و یه لحظه احساس خوشی میکنم و لحظه ای بعد دوست دارم گریه کنم . خودم هم تعجب میکنم.

چند روز پیش که تنها تو خونه نشسته بودم . حسابی حوصلم سر رفته بود یکی از دوستای قدیمی مو از پنجره دیدم که داشت با کالسسکه همراه بچش قدم میزد. یه لحظه بهش حسودیم شد و دوست داشتم نی نی منم زود تر دنیا بیاد و روزایی که بیکارم و حوصلم سر رفت بذارمش تو کالسکه و برم قدم بزنم . یهو یجورایی دلم ذوق زد ...

خدایا شکرت که من بی درد سر حامله شدم . خدایا به هر کی نی نی میخواد بهش عطا کن که واقعا نعمت بزرگیه...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 21:35  توسط مامانی  | 

هفته 17

 امروز وارد هفته ۱۷ شدم.یکی دو روزی بود حالم خوب شده بود ولی از دیشب دوباره تهوع برگشته !! البته خفیف تر.نمیدونم کی میخوام خوب خوب شم .

از دیشب دوباره نقل مکان کردیم به خونه خودمون.البته واسه ناهار باز پیش مامانم هستم.

۵شنبه مادر شوهرم و پدر شوهرم برای دیدنم زحمت کشیده بودن اومدن خونمون با کلی کادو . شنبه صبح رفتن شهرشون.

البته حالا که اینهمه کادو گرفتم یه ذره هم اضطرابم بیشتر شد میگم نکنه خدای نکرده اتفاقی برام بیفته و ضایع شم !!!!

انشالله که خدا خودش بچه من و همه مامانا رو سالم نگه داره و به همه اونایی که منتظر این نعمت الهی هستن خدا بهشون عطا کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:18  توسط مامانی  | 

هفته 16

من هفته ۱۳ رفتم سونو و خدارو شکر همه چی خوب بود.جفت هم سر جاش بود.

ضمنا دکتر بهم گفت نی نی پسره . حالا نمیدونم تو  هفته ۱۳ تشخیص تا چه حد درست باشه.

امروز با مامانم رفتم یه خورده وسایل برای نی نی خریدم . لباس و پتو دم دستی و این چیزا .

این خریدا خیلی کیف میده . فکر کنم بهترین قسمت حاملگی باشه.

اگه این تهوع هم دست از سرم بر میداشت واقعا راحت میشدم.

دیگه خیلی به مامانم زحمت دادم میخوام زودتر خوب شم برم خونه خودمون و زحمت رو کم کنم.

راستی وزنم هم هیچ تغییری نکرده و همچنان ۵۹.۳ هستم.فشارم هم ۱۰ رو  ۶

اما شکمم کم کم داره مشخص میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 21:51  توسط مامانی  | 

آخرین روز از ماه سوم

سلام دوستان . من با یه تاخیر یزرگ بلاخره برگشتم.

فعلا اومدم خونه مامانم و لپ تاپ و ای دی اس ال رو هم همینجا وصل کردم .

بلاخره به پایان ماه سوم رسیدم ولی تا اینجا پدرم حسابی در اومده.

سیزده به در خیلی نحس بود.رفتیم بیرون  برگشتنی راه خیلی دست انداز بود .شب یهو دیدم ازم خون میاد.داشتم سکته میکردم . شروع کردم به گریه کردن...

شوهرم گفت بخواب و تکون نخور تا فردا که بری دکتر.

خلاصه خدا میدونه شب رو چطور به صبح رسوندم . همش فکر میکردم هر لحظه بچه میفته.

صبح دیدم رنگ خون قهوه ای شده مامانم گفت داره خوب میشه نگران نباش.خلاصه عصر رفتیم دکتر و دکتر یه سونوی معمولی کرد و گفت جنین خوبه ولی جفت به نظرم پایینه.شنبه برو سونو که مطمئن شم.

خلاصه امروز که ۴شنبست و من سعی می کنم زیاد حرکت نکنم تا شنبه بشه و ببینم جفت واقعا پایین اومده یا نه.

خدا کنه که اینطوری نباشه...

تروخدا برام دعا کنین ... من خیلی نگرانم . از یه طرف هم مادر شوهر اینام از شهرشون میخوان بیان دیدنم و از هیچی خبر ندارن و بیچاره ها اولین نوه شونه و خیلی خوشحالن.

خدا کنه مشکلی پیش نیاد و این بچه صحیح و سالم به دنیا بیاد...

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 18:4  توسط مامانی  | 

پایان هفته 10

امروز جمعه آخرین روز از هفته ده هست.

این هفته خیلی پر اضطراب بود.روز دوشنبه یهو یه لک کوچیک قهوه ای دیدم و داشتم پس میافتادم.متاسفانه دکترم هم که تو یه شهر دیگشت و تا ۱۴ عید تعطیله . فوری رفتم یه دکتر دیگه و اونم گفت تهدید به سقطه و برو سونو بده .

رفتم سونو گرافی دیدم سی چهل نفری نشستن.خلاصه کلی منت کردم که زود تر برم سونو بدم تا دکتر نبسته نتیجه رو بهش نشون بدم.خلاصه بعد از کلی اصرار و التماس چند نفری منو جلو انداخت و بعد از دوساعت انتظار که دیگه مثانم داشت میترکید رفتم سونو دادم.خیلی میترسیدم و با ترس فقط به قیافه دکتر نگاه میکردم تا از عکس العملش چیزی دست گیرم بشه.

خلاصه بعد از چند دقیقه گفت همه چی نرماله مشکلت چی بود؟گفتم لک دیدم . گفت طبیعیه و تا سه ماه اول میشه .بعد هم صدای قلب نی نی مو گذاشت تا بشنوم!!!!!!!!!!!

چقدر تند میزد.....

ولی من اونقدر اضطراب داشتم که اون حسی که باید بهم دست بده دست نداد چون بیشتر میخواستم بدونم دارم سقط میکنم یا نه !!!

خلاصه دکتر سونو گفت مشکلی نداری.

بعد نتیجه رو بردم پیش دکتری که سونو رو نوشت ولی متاسفانه بسته بود و فرداش هم که ۴شنبه سوری بود و زمین و زمان تعطیل.

برای اولین بار  از تعطیلی متنفر شدم.با هزار مکافات موندم تا ۴ شنبه بشه و برم ببینم آیا دکتر هم میگه طبیعیه یا نه.

خلاصه عصر ۴ شنبه رفتم و سونو رو نشون دادم . گفت طبیعیه ولی شنبه بیا دهانه رحمتو بدوزم!!!!!

گفتم چجوریه؟سرپاییه یا عمله؟گفت عمله و باید بیهوش بشی!!!

گفتم باشه ولی ازمطب در اومدم گفتم دیگه پامو اینجا نمیذارم!!!

اومدم خونه و زنگ زدم به موبایل دکتر خودم که تو یه شهر دیگست...

خلاصه دکتر خودم گفت شیاف پروژسترون بذار و استراحت کن تا تعطیلات تموم شه.

امید وارم مشکلی پیش نیاد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:39  توسط مامانی  | 

آخرین روز از هفته 8

حالم بده     احوالم بده !!!!

همش فکر میکنم تو یه مینی بوس نشستم .حالت تهوع دارم . چه روزای سختی ...

تمام زحمتهام رو گردن مامانم افتاده . امیدوارم بتونم جبران کنم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 12:29  توسط مامانی  | 

هفته هشتم

امروز دومین روز از هفته هشتمه و کم کم ویار من داره شروع میشه . از روز ۵شنبه کم کم حالت تهوع شروع شده و امروز یک شنبست.

بازم جای شکر داره چون دوستام از همون هفته ۴ تهوع داشتن و بالا هم میارن ولی من تا این لحظه بالا نیاوردم و فقط حالم یه جوریه.خیلی هم تنبل شدم و کارای خونه رو به زور انجام میدم.

از گوشت چرخ کرده هم خیلی بدم میاد...............

اینروزها تو خیابونا حال و هوای عید داره و همه مشغول خرید عید هستن . ولی من باید دور مانتو رو خط بکشم چون واسه مانتو حاملگی خریدن که زوده و مانتو های اندامی رو هم که نمیتونم بپوشم !!!

این روزا کارم شده گشت زنی توی نت و تشخیص جنسیت !!

بعضی سایت ها نوشته اگه بتا بالا باشه بچه دختره و اگه پایین باشه پسر.

بتای من تو هفته ۵ یعنی بعد از ۴ روز تاخیر ۱۳۴۹ بود.یعنی نی نی دخمله؟؟

من که خیلی دخمل کوچولو دوست دارم ولی اگه پسرم بود باز برام فرق نداره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 12:32  توسط مامانی  | 

پایان هفته هفتم- اولین سونو

این هفته خیلی برام استرس آمیز بود.روز یک شنبه شب یهو یه لک قهوه ای دیدم.از استرس داشتم میمردم.فکر کردم نی نی پشیمون شده و قهر کرده داره میره.

از شانس دوشنبه هم تعطیل بود و موندم تا سه شنبه .

نا گفته نماند که تقریبا استراحت مطلق به خودم دادم و بیچاره مامانم همه زحمتهارو کشید.

سه شنبه هم که دکتر نبود و برای ۴ شنبه بهم وقت داد.

خلاصه ۴ شنبه یعنی دیروز رفتم دکتر و موضوع رو گفتم و گفت طبیعیه و اوایل بارداری پیش میاد.برام شیاف نوشت و گفت بخواب تا سونو بشی

 از استرس داشتم میمردم چون تو مقاله " بارداری هفته به هفته" نوشته بود هفته ۷ باید قلب تشکیل بشه.میترسیدم تشکیل نشده باشه.خلاصه خانم دکتر اومد سونو کرد و گفت همه چی نرماله و ساک حاملگی تشکیل شده و قلب جنین هم تشکیل شده و میزنه...

حالا دیگه باورم شد که دارم مامان میشم

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:3  توسط مامانی  | 

اولین پست

سلام . من مریم هستم. ۲۶ سالمه و قراره مهر ماه سال ۹۰ مامان بشم!

فعلا خودمم باورم نمیشه...

قرار بود از اولین روزی که فهمیدم باردارم شروع کنم به نوشتن خاطراتم ولی یه ذره تنبلی کردم و حالا دارم مینویسم.

باید از اول شروع کنم:

روز ۲۲ بهمن بود و من حسابی سرما خورده بودم. میخواستم قرص بخورم ولی چون پری ۴ روز عقب افتاده بود گفتم حالا یه بیبی چک امتحان کنم بعد با خیال راحت قرص بخورم.

خلاصه بی بی چک رو امتحان کردم و از دور دیدم فقط یه خط صورتی افتاده . منم تقریبا مطمئن بودم که فقط باید یه خط بیفته . خلاصه رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم که بی بی چک رو راهی سطل آشغال کنم که یهو چشمم به یه خط صورتی کمرنگ هم افتاد.....

هی دقت کردم  ... دیدم آره دو تا خطه . خلاصه زودی اومدم اینترنت و گشتم همه جا نوشته بود خط کمرنگ هم نشان مثبته

زیاد جدی نگرفتم و فکر کردم از علایم سرماخوردگیه..

شب یه بی بی چک دیگه خریدم و گذاشتم تا صبح امتحان کنم که جوابش مطمئن تر باشه.

شبش اصلا خوابم نبرد تا اینکه ساعت ۶ صبح دوباره تست کردم و دیدم بعله...

دو خط قرمز پر رنگ...

ساعت ۱۱ هم رفتم آزمایش خون دادم که جوابش مثبت بود.

باورم نمشد...هم خوشحال بودم که اینهمه بی دردسر بچه دار شدم  و هم کمی استرس گرفتم . شوهرم هم خیلی خوشحال شده بود . خودش زودی زنگ زد و به مامانم خبرشو داد.

برای روز سه شنبه هم دکتر وقت گرفتم .

روز سه شنبه رفتم دکتر و یه پرونده تشکیل دادم و دکتر برام اسید فولیک و ویتامین ب ۶ نوشت.

قرار شد ۲۰ روز دیگه دوباره برم برای سونو.

تو مطب دکتر که بودم بعضی خانمهای باردار میومدن و شکماشون گنده بود همش با خودم فکر میکردم کی میشه منم این مراحل رو بگذرونم.

یه خانمه میگفت هفته ۳۵ هست . در حالی که من هفته ۵ بودم....

اوه چقد راه در پیش دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 16:54  توسط مامانی  |